دستهایم را ازشهر تابلوها
تابلوهای روزهای زوج گریه ممنوع ,روزهای فردخنده
شلیک می کنم.
به صحنه ی ازپا درامدن فاصله,
به حیاطی لبریز از عریانی درخت های کاج,
به لاشه ی مطبخی که تنها نشان بقایای ادمی ست
به دیار انارهایی که به عشق اقام ابوالفضل سینه تا سر چاک کرده اند,
به دیارگدازه های عطش اتش سیاب تشنه
به مراسم تشییع جنازه ی فاصله
به زیرتنگ سیاب جوانمرد قصابی که عشق را برایم چرخ گوشت کرد.
داستان خیلی کوتاه...
ما را در سایت داستان خیلی کوتاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 21:06